موج عشق |
کسی که دوستانش را از دست می دهد گویی در دیار غربت زندگی میکند(از مولای متقیان) |
کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد
دل سنگی
نگفتي كه با رفتنت گرد پيري
نشيند به مهماني چهره من
و اندوه درد جدايي....
زند تيشه بر قلب شيدايي من
نگفتي پس از جام مست لبانت
پناهي نيابد لب زخمي من
واين سايه سرد و تاريك مبهوت
شود همدم روز تنهايي من
سپردم دلم را به تنهايي تو
سپردي دلت را به تنهايي من
سپردي دلم را به آن دوستاني
كه خنجر كشيدند به دانايي من
به شوخي شكستي دل شيشه ام را
زدي سنگ بر جام شادابي من
حريم رفاقت ندارد كسي كه
شود دوست با دشمن جاني من
![]() ![]() کدامیک از درختانی که زیر سایه شان با هم قدم زدیم، قسم بخورند تا
تو صداقت نگاهم و پاکی عشقم را باور کنی؟
انگار که صدای پر غصه ی نگاهم را نمی شنوی!!
می دانم.
آن غرور پنهان همیشگی ات نمی گذارد که بگویی دلتنگمی.!
به همان شب بارانی که باران چشمهایم امانم نداد، قسم می خورم که
حتی شاپرک ها هم نفهمند روزی برای دیدنم لحظه شماری می کنی.
پس بگو دوستم داری.
حتی یکبار
+نوشته شده درشنبه بیست و سوم تیر 1386ساعت 9:31 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |
تو مرا باور کن
کاش درها باز بود کاش میشد به در بسته دلی مشتی از مهرو محبت بزنی کاش میشد به حقیقت فهمید پشت این ویرانی چه کسی با تو سخن میگوید کاش میشد که به خود وعده دهی در دلها باز است در لجن زار فریب لاله میروید باز کاش میشد به تمنای خیال وسعت نور دلی را فهمید که به خود وعده دهی نور عشقش زیباست کاش میشد که زمان فرصت داشت درسی از روی حقیقت به تو آموزد باز تو مرا باور کن فرصتی باقی نیست تو در این جلگه عشق آهسته قدم بر میدار چشم دل باید داشت تا بفهمی شاید چه کسی با تو از عشق سخن میگوید چه کسی عشق تورا میجوید جمله های موزون حرفهای شیرین وعده هایی مبهم خنده ای پوشالی عشق را در کشاکش هایش در تلاطم هایش باید دید عشق را در مکانی دیگر در طلوعی دیگر باید جست عشق چون خورشید است نه در آن اندوهی است نه در آن غصه و ماتم هرگز عشــــــــــــــق امید است چشم دل را بگشای به حقیقت شاید عشـــــــــــــــق را دریابی
اندرز عمر گل را بین که چند روز نیست مَخلَص این حرف به امروز نیست دیدی اگر سهل دهی می برند تیــــــغ زنند ٫ ریشه ز جا میزنند می شنوی که روزگار قاتل است چون بکشی ٫ کشته شَوی٫ دم به دم دیدی اگر فخر به جانان کنی چون به دو دیده خار مغیلان کنی دیدی اگر مست زمانه شوی جور کش غول بیابان شوی دیدی چطور دست به دست می دهند عشق و محبت به هوس می دهند دیدی که این خنجر دوست کاری است هر چه کشیدی ز بی عاری است پند دهم حرف مرا گوش کن چون به شرابی نگر و نوش کن عمر خود ارزان به بادش مده در کف مستی به خمارش مده هر کسی که طعمه الفاظ شد بندو اسیر ِ ٫ رند دَغل باز شد هر کسی از اصل خودش دور شد عمر به بیراهه زد و گور شد این همه حسنی که خدا داده است بی خود و بی جا به تو نَسپرده است چشم به تو داده که تو بنگری هر چه بدی دیدی از آن بگذری گوش به تو داده که تو بشنوی گر به صلاحت نبُود بگذری چون به لبت حرف دلت باز شد مهر و صفا شیوه الفاظ شد دل به تو داده که عاشق شَوی بارقــــــــهٌ لطف الهی شَوی دست به تو داده که دست ٫ گیر شی حامی شَوی ٫ تا به زمان پیــــر شی لطف خدا بین که نا گفتنی است حسن و جمالش که نشمُردنی است عمر خود از دست مده ای عزیز شکر بکن ٫ آنچه که نا گفتنی است
+نوشته شده دریکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 0:25 توسط |
+نوشته شده درسه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 20:24 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | |
درون سينه آهی سرد دارم پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 پيوندها طراح قالب |