تبليغاتX
موج عشق

موج عشق

کسی که دوستانش را از دست می دهد گویی در دیار غربت زندگی میکند(از مولای متقیان)



 تلخ چون باده دلپذير چو غم

 

 رفت آن يار و داغ صد افسوس
بر دل داغدار يار گذاشت
 ما سپس ماندگان قافله ايم 
 در جواني كنار هم بوديم
 چون جواني مرا كنار گذاشت
 تن به ميخانه برد و مست افتاد
 جان هوشيار در خمار گذاشت
پي تيشه زدن به ريشه ي خويش
 دست در دست روزگار گذاشت
آنچه دشمن نكرد,  با خود كرد 
او به پايان راه خويش رسيد
 همرهان را در انتظار گذاشت
 نام اميد داشت ، اما گام
 در ره نا اميدوار گذاشت
 ره نجست از حصار شب بيرون
 آتشي در شب حصار گذاشت
 قدحي پر ز خون ديده و دل
 پيش مستان غمگسار گذاشت
 تلخ چون باده دلپذير چو غم
طرفه شعري به يادگار گذاشت
 اشك خونين من ازين ره دور
 گل سرخي بر آن مزار گذاشت
 
 
 

 
 

دلم گرفته است.

دلم گرفته است...ميخاهم بگريم اما اشك به ميهماني چشمانم نمي آيد ,تنم خسته و روحم رنجور گشته و ميخواهم از اين همه ناراحتي بگريزم اما پا هايم مرا ياري نميكنند . مانند پرنده ايي در قفس زنداني گشته ام . از اين همه تكرار خسته شده ام , چقدر دلم ميخواهد طعم واقعي زندگي را بچشم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم عاشق هم بوديم , چقدر دلم ميخواهد مثل قديم كلمه ي دوستت دارم را هر روز از زبانت بشنوم , ولي افسوس آن كلمه كه مرا به زندگي اميدوار مي كرد هال به فرا موشي سپرده شد و جايش را تحقير گرفت .

 
 

زير درخت آرزو  

مي خوام يه قصري بسازم پنجره هاش آبي باشه
من باشم و تو باشي يك شب مهتابي باشه
مي خوام يه كاري بكنم شايد بگي دوسم داري
مي خوام يه حرفي بزنم كه ديگه تنهام نذاري
مي خوام برات از آسمون ياساي خوشبو بچينم
مي خوام شبا عكس تو رو تو خواب گل ها ببينم
مي خوام كه جادوت بكنم هميشه پيشم بموني
از تو كتاب زندگيم يه حرف رنگي بخوني
امشب مي خوام براي تو يه فال حافظ بگيرم
اگر كه خوب در نيومد به احترامت بميرم
امشب مي خوام تا خود صبح فقط برات دعا كنم
براي خوشبخت شدنت خدا خدا خدا كنم
امشب مي خوام رو آسمون عكس چشات رو بكشم
اگه نگاهم نكني ناز نگاتو بكشم
مي خوام تو رو قسم بدم به جون هر چي عاشقه
به جون هر چي قلب صاف رنگ گل شقايقه
يه وقتي كه من نبودم بي خبر از اينجا نري
بدون يه خداحافظي پر نزني تنها نري
يه موقعي فكر نكني دلم واست تنگ نميشه
فكر نكني اگه بري زندگي كمرنگ نميشه
اگه بري شبا چشام يه لحظه هم خواب ندارن
آسموناي آرزو يه قطره مهتاب ندارن
راستي دلت ميآد بري بدون من بري سفر
بعدش فراموشم كني برات بشم يه رهگذر
اصلا بگو كه دوست داري اينجور دوست داشته باشم
اسم تو رو مثل گلا تو گلدونا كاشته باشم
حتي اگه دلت نخواد اسم تو تو قلب منه
چهره تو يادم مي آد وقتي كه بارون مي زنه
اي كاش منم تو آسمون يه مرغ دريايي بودم
شايد دوسم داشتي اگه آهوي صحرايي بودم
اي كاش بدوني چشمات و به صد تا دنيا نمي دم
يه موج گيسوي تو رو به صد تا دريا نمي دم
به آرزوهام مي رسم اگر كه تو پيشم باشي
اونوقت خوشبخت ميشم مثل فرشته ها تو نقاشي
تا وقتي اينجا بموني بارون قشنگ و نم نمه
هواي رفتن كه كني مرگ گلهاي مريمه
نگام كن و برام بگو بگوي مي ري يا مي موني
بگو دوسم داري يا نه مرگ گلهاي شمعدوني
نامه داره تموم ميشه مثل تموم نامه ها
اما تو مثل آسمون عاشقي و بي انتها  

 

مريم حيدرزاده

 
 
 
+نوشته شده درچهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:18 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبراليل و النهار

يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال



حلول سال نو و بهار پرطراوت را كه نشانه قدرت لايزال الهي و تجديد حيات طبيعت مي باشد رابه تمامي عزيزان تبريك و تهنيت عرض نموده و سالي سرشار از بركت و معنويت را ازدرگاه خداوند متعال و سبحان براي شماعزيزان مسئلت .

 

باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد

عید شما مبارک

 

دوباره معجزه آب و آفتاب و زمين
شکوه جادوی رنگين کمان فروردين
شکوفه و چمن و نور و رنگ و عطر و سرود
سپاس و بوسه و لبخند و شادباش و درود
دوباره چهره نوروز و شادماني عيد
دوباره عشق و اميد
دوباره چشم و دل ما و چهره های بهار
هفت سين


فرارسيدن نوروز و سال نو را شادباش ميگويم.
برايتان تندرستي و نيکروزی
در سال نو آرزو دارم.
باشد که سالي سرشار از شادی
و کامروايي داشته باشيد


+نوشته شده درجمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:40 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

کبوتر شد و رفت

روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
                                                                      زير باران غزلی خواند ، دلش تر شد و رفت
چه تفاوت که چه خورده است غم دل يا سم
                                                                        آنقدر غرق جنون بود که پر پر شد و رفت
روز ميلاد  ، همان روز که عاشق شده بود
                                                                            مرگ با لحظه ی ميلاد برابر شد و رفت
او کسی بود که از غرق شدن می ترسيد
                                                                               عاقبت روی تن ابر شناور شد و رفت
هر غروب از دل خورشيد گذر خواهد کرد
                                                                      دختری ساده که يک روز کبوتر شد و رفت

اگر کسي مرا خواست/

بگوييد رفته باران را تماشا کند/

و اگر باز اصرار کرد/

بگوييد براي ديدن طوفانها رفته است/

و اگر باز هم سماجت کرد

/بگوييد رفته است تا ديگر باز نگردد

 

+نوشته شده درجمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 21:43 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

همه طبقات آسمانها را عروج كردم و هيچ نيافتم

بر همه درياهاي غيب گذشتم                                                            

و از هر كدام مشتي برگرفتم،                                                                                             

همه ي چشمه سارهاي بهشت عدن را سركشيدم

از همه جرعه ها نوشيدم

چهره ام را در زير همه ي باران هاي بهارين ملكوت گرفتم

و قطره هايي را مزه كردم

از آب غديرهاي بلوريني كه در دل كوه ها و سينه ي دشت هاي بي كرانه ي ماوراء پراكنده بود چشيدم اما،

خوش گواري هركدام را كه مي چشيدم

به اميد زلال تر و به هواي خوش گوارتر

به سوي ديگري مي تاختم

در نفس روح بخش صبحگاهان پرشكوه ملكوت،

قطره هاي درشت و شاداب شبنم ها را

كه بر نيلوفرهاي بهشت از شادي و سرشاري مي لرزيدند

با لب هاي كنجكاو آزمايشگرم، مي ربودم

و جگرم سيراب مي شد

و درونم نوازش مي يافت

اما دلم بهانه مي گرفت، راضي نمي شد،

و جامم همچنان خالي مي ماند


شریعتی


روز برفی

وقتی در شب راه می‌رفتم
و در جستجوی پناهگاه گرمی بودم
از کنارم گذشت
گفتم:                                                                                    
«هی نگاه کن! روی مژه‌هایت دانه‌های برف ریخته است»
و او گفت:
«این برف نیست
پرهای بالشی است که خدا در آسمان تکانده است...»
و سپس لبهای خندانش را گشود
تا برفی را فوت کند
و ما هر دو خندیدیم
بعد به چشمانش نگاه کردم
و دیدم که چشمانش، گرمترین پناهگاه جهان است...

+نوشته شده درسه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 16:40 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

باز محرم شدو دلها شکست از غم زینب دل زهرا شکست
باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک کمرها شکست
آب در این تشنگی از خود گذشت دجله به خون شد دل صحرا شکست
قاسم ولیلا همه در خون شدند این چه غمی بود که دنیا شکست
محرم ماه غم نیست ماه عشق است محرم مَحرم درد حسین است


بنال ای دل که دیگر ماتم آمد   بگری ای دیده ایام غم آمد
گل غم سرزد از باغ مصیبت   جهان را تازه شد داغ مصیبت
جهان گردید از ماتم دگرگون   لباس تعزیت پوشیده گردون
ز باغ غصه کوه از پا فتاده   زمین را لرزه بر اعضا فتاده
فلک تیغ ملامت بر کشیده   ز ماه نو الف بر سر شیده
ازین غم آفتاب از قصر افلاک   فکنده خویش را چون سایه بر خاک
عروس مه گسسته موی خود را   خراشیده به ناخن روی خود را
خروش بحر از گردون گذشته   سرشک ابر از جیحون گذشته
تو نیز ای دل چو ابر نوبهاری   به بار از دیده هر اشگی که داری
که روز ماتم آل رسول است   عزای گلبن باغ بتول است
عزای سید دنیا و دین است   عزای سبط خیرالمرسلین است
عزای شاه مظلومان حسین است   که ذاتش عین نور و نور عین است
دمی کز دست چرخ فتنه پرداز   ز پا افتاد آن سرو سرافراز
غبار از عرصه‌ی غبرا برآمد   غریو از گنبد خضرا برآمد
ملایک بی‌خود از گردون فتادند   میان کشتگان در خون فتادند
مسلمانان خروش از جان برآرید   محبان از جگر افغان برآرید
درین ماتم بسوز و درد باشید   به اشگ سرخ و رنگ زرد باشید
بسان غنچه دلها چاک سازید   چو نرگس دیده‌ها نمناک سازید
ز خون دیده در جیحون نشینید   چو شاخ ارغوان در خون نشینید
به ماتم بیخ عیش از جان برآرید   به زاری تخم غم در دل بکارید

که در دل این زمان تخم ملامت   برشادی دهد روز قیامت
خداوندا به حق آل حیدر   به حق عترت پاک پیامبر
که سوی محتشم چشم عطا کن   شفیعش را شهید کربلا کن
محتشم کاشانی
+نوشته شده دردوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:1 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

به آبشار گفتم که تو کیستی ؟

 

گفتا که اشک کوه                             

 

گفتم از چه می گرید کوه

 

گفتا آنزمان که ناله های

 درهمشکسته

جداییها را میشنود

 

و درددل های تنهایی که

تنها پیش او می گرید

 

و بغضهایی فروخورده که نزدش میشکنند

 

قلب سنگیش آهسته میشکند                         

 

میجوشد

 

و آرام آرام.....                                      

 

 آبشار میشود......

 

 

شايد در دور دست
دشتی باشد
که از قطره اشکی سيراب شود
شايد در اين نزديکی
انسانی باشد که زمين را بفهمد
خدايی باشد
که دريا را نوازش کند
شايد رد پايی باشد
که باز موجها بشويندش
نمی دانم
شايد هنوز قلبی باشد
که تپيدن را درک کند
زيبا باشيد

 

 

 

 

 

 

 

+نوشته شده درجمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 9:42 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |

شايد چالاك‌ترين انسان نباشم، شايد بالابلندترين يا نيرومندترين نباشم، شايد بهترين و زيرك‌ ترين نباشم، اما قادرم كاري را بهتر از ديگران انجام دهم و اين كار هنر خود بودن است.
*** موريس مترلينگ***

 

 جاودانه

روزگاری بنفشه‌ای زیبا در یک دره سرسبز روییده بود. بنفشه هر روز با لبخند به اطرافیان سلام می‌گفت و به هر رهگذری لبخند میزد و سلام می‌داد.
به باد، به سبزه‌ها، به گل نرگس کنارش، به پرستوی مهاجر، حتی به شغال با لبخند سلام می‌داد.


روزی باران بسیار تندی بارید. ناگهان سیلی خروشان در دره جاری شد.
نرگس شروع کرد به گریه کردن ولی بنفشه دوباره لبخند زد و به سیل سلام داد. سیل بنفشه و نرگس را بلعید. هزار سال بعد پیرمرد معدنچی در معدن سنگ مرمر، نقشه بنفشه را روی تکه سنگی پیدا کرد و آن را به نوه‌اش هدیه داد.

یاد
بنفشه بعد از هزار سال هنوز بر قلب سنگ شده سیل باقی مانده بود..

 

 

 

+نوشته شده درچهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 21:8 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |