موج عشق |
کسی که دوستانش را از دست می دهد گویی در دیار غربت زندگی میکند(از مولای متقیان) |
دلم برای پاکی دفتر نقاشی و گم شدن در آن
+نوشته شده دردوشنبه پنجم دی 1390ساعت 0:14 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |
برایت دعا می کنم ...
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج مر هم نباشند من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه بدون تو غروب نکند
ای مهربان ... بخاطر بسپار که زندگی همیشه بهار نیست روزی ابر خزان بر ان سایه می افکند و بهترین یار ها را از هم جدا میکند
+نوشته شده درسه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 10:28 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |
من عاشقی دیوانه ام ویرانه ای باید مرا
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا ............ ... خانه ات را حلقه بر در میزنم * گرد بام خانه ات پر میزنم * آنقدر در میزنم این خانه را * تا ببینم روی صاحبخانه را * تا به عشق خود اسیرم کرده ای * از علائق جمله سیرم کرده ای ......
زیر پلکت سایه بانم میدهی * سوختم آیا پناهم میدهی * آتشی افتاده بر جان و دلم * قطره آبی بر لبانم میدهی *
کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند سادگی، مهر و صفا قانون انسان بودن است کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب کاش روزی چشمهامان باصداقت می شدند گاهی از غم می شود ویران دلم، ای کاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند میهمان جان جانان گر شوم * میزبانی را نشانم میدهی * تا بیاسایم دمی در پای عشق ........ زیر چترت سرپناهم میدهی * ای جواب پرسش بی پاسخم ........ عشق را آیا نشانم میدهی ............ ....
کاش رویاهایمان روزی حقیقت می شدند تنگنای سینه ها دشت محبت می شدند سادگی، مهر و صفا قانون انسان بودن است کاش قانون هایمان یکدم رعایت می شدند اشکهای همدلی از روی مکر است و فریب کاش روزی چشمهامان باصداقت می شدند گاهی از غم می شود ویران دلم، ای کاش بین دلها غصه ها مردانه قسمت می شدند
+نوشته شده درسه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 11:55 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | گذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
+نوشته شده دردوشنبه ششم تیر 1390ساعت 9:49 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |
به تو و عشق تو ایمان دارم
من اگر روح پريشان دارم گله از بازي دوران دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم در غمستان نفسگير، اگر آرزو در دل من متولد نشده، مي ميرد
يا اگر دست زمان درازاي هر نفس جان مرا ميگيرد دل گريان، لب خندان دارم
به تو و عشق تو ايمان دارم
من اگر پشت خودم پنهانم به وفاي همه بي ايمانم
به تو و عشق تو ايمان دارم
+نوشته شده درشنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 14:41 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | نا ممکن است که احساس خود را نسبت به تو ، بتوانم با واژه ها بیان کنم.. اینها سرشارترین احساساتی هستند که تاکنون داشته ام.. با این همه هنگامی که می خواهم اینها را به تو بگویم و یا بنویسم.. واژه ها حتی نمی توانند ذره ای از ژرفای احساساتم را بیان کنند.. گرچه نمی توانم جوهر این احساسات شگفت انگیز را بیان کنم.. می توانم بگویم آنگاه که با توأم چه احساسی دارم.. آنگاه که با توأم احساس پرنده ای را دارم که آزاد و رها در آسمان آبی پرواز می کند.. آنگاه که با توأم چون گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند.. آنگاه که با توأم چون امواج دریا هستم که توفنده و سرکش بر ساحل می کوبند.. آنگاه که با توأم رنگین کمانی پس از توفانم که پر غرور، رنگهایش را نشان طبیعت می دهد .. آنگاه که با توأم گویی هر آنچه که زیباست ما را در برگرفته است.. اینها تنها ذره ای ناچیز از احساس والای با تو بودن است.. “تو همانی که همیشه به او اندیشیده ام” “تو برای من مهمترینی در جهان” “تو همانی که دوستت دارم” شاید واژه عشق را ساخته اند تا احساسی چنین عمیق و هزار سو را بیان کند.. اما باز هم این واژه کافی نیست.. با این همه چون هنوز بهترین است.. بگذار بگویــــم و باز بگویـــــــم : “بیش از عشق برتو عاشقم”
باز امشب غزلی کنج دلم زندانی ست ، آسمان شب بی حوصله ام طوفانی ست هیچ کس تلخی لبخند مرا درک نکرد ، های های دل دیوانه من پنهانی ست
+نوشته شده دریکشنبه بیست و هفتم تیر 1389ساعت 15:10 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | تلخ چون باده دلپذير چو غم
رفت آن يار و داغ صد افسوس
بر دل داغدار يار گذاشت ما سپس ماندگان قافله ايم در جواني كنار هم بوديم چون جواني مرا كنار گذاشت تن به ميخانه برد و مست افتاد جان هوشيار در خمار گذاشت پي تيشه زدن به ريشه ي خويش دست در دست روزگار گذاشت آنچه دشمن نكرد, با خود كرد او به پايان راه خويش رسيد همرهان را در انتظار گذاشت نام اميد داشت ، اما گام در ره نا اميدوار گذاشت ره نجست از حصار شب بيرون آتشي در شب حصار گذاشت قدحي پر ز خون ديده و دل پيش مستان غمگسار گذاشت تلخ چون باده دلپذير چو غم طرفه شعري به يادگار گذاشت اشك خونين من ازين ره دور گل سرخي بر آن مزار گذاشت
![]() زير درخت آرزو
![]() +نوشته شده درچهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:18 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | |
درون سينه آهی سرد دارم صفحه نخست پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين دی 1390 آبان 1390 تیر 1390 اسفند 1389 تیر 1389 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 پيوندها طراح قالب | ||||