موج عشق |
کسی که دوستانش را از دست می دهد گویی در دیار غربت زندگی میکند(از مولای متقیان) |
تلخ چون باده دلپذير چو غم
رفت آن يار و داغ صد افسوس
بر دل داغدار يار گذاشت ما سپس ماندگان قافله ايم در جواني كنار هم بوديم چون جواني مرا كنار گذاشت تن به ميخانه برد و مست افتاد جان هوشيار در خمار گذاشت پي تيشه زدن به ريشه ي خويش دست در دست روزگار گذاشت آنچه دشمن نكرد, با خود كرد او به پايان راه خويش رسيد همرهان را در انتظار گذاشت نام اميد داشت ، اما گام در ره نا اميدوار گذاشت ره نجست از حصار شب بيرون آتشي در شب حصار گذاشت قدحي پر ز خون ديده و دل پيش مستان غمگسار گذاشت تلخ چون باده دلپذير چو غم طرفه شعري به يادگار گذاشت اشك خونين من ازين ره دور گل سرخي بر آن مزار گذاشت
![]() زير درخت آرزو
![]() +نوشته شده درچهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:18 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبراليل و النهار
باز هفت سين سرور دوباره معجزه آب و آفتاب و زمين
+نوشته شده درجمعه سی ام اسفند 1387ساعت 11:40 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | کبوتر شد و رفت روی قبرم بنويسيد کبوتر شد و رفت
اگر کسي مرا خواست/ بگوييد رفته باران را تماشا کند/ و اگر باز اصرار کرد/ بگوييد براي ديدن طوفانها رفته است/ و اگر باز هم سماجت کرد /بگوييد رفته است تا ديگر باز نگردد
+نوشته شده درجمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 21:43 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | همه طبقات آسمانها را عروج كردم و هيچ نيافتم
در نفس روح بخش صبحگاهان پرشكوه ملكوت،
شریعتی
روز برفی وقتی در شب راه میرفتم
+نوشته شده درسه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 16:40 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |
باز محرم شدو دلها شکست از غم زینب دل زهرا شکست
محتشم کاشانی
![]() +نوشته شده دردوشنبه نهم دی 1387ساعت 11:1 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | به آبشار گفتم که تو کیستی ؟ گفتا که اشک کوه
گفتم از چه می گرید کوه
گفتا آنزمان که ناله های درهمشکسته جداییها را میشنود
و درددل های تنهایی که تنها پیش او می گرید
و بغضهایی فروخورده که نزدش میشکنند قلب سنگیش آهسته میشکند
میجوشد
و آرام آرام.....
آبشار میشود......
شايد در دور دست
+نوشته شده درجمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت 9:42 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) |
شايد چالاكترين انسان نباشم، شايد بالابلندترين يا نيرومندترين نباشم، شايد بهترين و زيرك ترين نباشم، اما قادرم كاري را بهتر از ديگران انجام دهم و اين كار هنر خود بودن است. جاودانه روزگاری بنفشهای زیبا در یک دره سرسبز روییده بود. بنفشه هر روز با لبخند به اطرافیان سلام میگفت و به هر رهگذری لبخند میزد و سلام میداد.
+نوشته شده درچهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 21:8 توسط (¸.•*¨فهیمه¸.•*´¨) | |
درون سينه آهی سرد دارم پست الکترونيک آرشيو وبلاگ آيدي من نوشته هاي پيشين فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 پيوندها طراح قالب | ||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||